باران جانباران جان، تا این لحظه: 17 سال و 2 روز سن داره

روزی که باران آمد

خيلى وقته نيومديم اينجا 🙈🙈🙈دلم براى تك تكتون تنگ شده

دختر خاطره باز من

این دختر من مثل مامانش عاشق نوستالژی و خاطره بازیه تو این سه سال زندگیش چند باری با لباساش تجدید خاطره کرده پی نوشت ١ : اونموقع ها هنوز کشف نشده بود لکه قطره آهن با آبلیمو پاک میشه و این لکه ها یادگار اون دوران پی نوشت ٢ : مثل اینکه رشد طولیت خوب بوده عیبی نداره وقت واسه رشد عرضی زیاده مامانی  ...
30 آبان 1391

کار جالب بابا

بطور خیلی اتفاقی تو اولین تولدت بابا به یاد نوجوانی برات با بادکنکای ترکیده تولدت یه توپ درست کرد و اینکارو سال بعدش هم انجام داد که تقریبا حالا دیگه یه رسم شد واسه تولدات امسال که رفتم توپ هارو کنار هم گذاشتم دیدم چقدر جالب که بازم اتفاقی هر سال سایزش بزرگتر شده .    پی نوشت : از راست به چپ سرخابی ١ سالگی , آبی ٢ سالگی و سبز ٣ سالگی ...
21 آبان 1391

بیا مامانمو بکش

دیشب داشتم با کامپیوتر کار میکردم اومدی بغلم نشستی کنار صفحه تو یه کادر کوچیک یه بازی بود که از چشم تیز بینت دور نموند گفتی مامان میخوام با این جوجه ها بازی کنم باز کردم دیدم نمیشه بهت گفتم مامان نمیشه گیر دادی چرا گفتم بازیش پولیه یعنی باید اول پول بدی بعد بازی کنی از بغلم اومدی پایین رفتی یه ١٠٠ تومنی پیدا کردی گفتی بیا مامان حالا بازی کنیم منم موندم حالا چی بگم یه چند دقیقه ای برات توضیح دادم که پول باید تو حساب باشه و ... صبح خواب بودم اومدی بالای سرم میگی پاشو ماهی سرخ کرده بخور تعجب کردم بوی ماهی نمیومد چشمامو باز کردم رفتی یه تیکه پارچه آوردی گفتم این پارچه است ماهی نیست عصبانی شدی رفتی عینک آفتابیتو گذاشتی چشمت&nb...
18 آبان 1391

داستان تولد باران

خیلی وقته میخوام از ٧ آبان سال ٨٨ بگم ولی یادم میره دخترکم مامان خیلی دوست داشت که شما به طور طبیعی دنیا بیای تا ٦ آبان هم منتظر بودم که احساس کردم چند روزیه که خوب تکون نمیخوری وقتی رفتم پیش دکتری که تحت نظرش بودم گفت باید برم سونو بیو فیزیکال تا از سلامتت مطمئن بشیم ما هم اورژانسی همون شب رفتیم و تشخیص بر این شد که دختر ما چون خیلی تپل شده بود جاش تنگ بود و قلبش خیلی عالی کار نمیکرد و دکتر گفت که نباید ریسک کنم و فردا صبح باید سزارین بشم  که حتی نشد یه روز وایسیم تا بابا از یزد بیاد اینطوری شد که شما شدی متولد ٧ آبان که واقعا هم عالی شد چون هم تولد کوروش هم ٧ عدد مقدسیه . همه میگفتن کاش میشد ٨٨٠٨٠٨ بشه ولی به نظر ...
9 آبان 1391

دوباره هفت آبان تولد کوروش کبیر و باران من

سه ساله شدی عزیزم تولدت مبارک امیدوارم 121 ساله بشی . امسال بهتر از گذشته به لطف کمکهای بابا و آنا و با همه ی کم کاستی ها واقعا خوش گذشت  امسال با لباسی تولدت رو جشن گرفتی که من درستش کردم   پی نوشت : با تشکر از مامان آرشیدا ...
7 آبان 1391

همه ی هستی من

یه چیزایی هست که آدم نمیتونه بگه یا حتی گفته هم بشه جدیت و اهمیتی که با نوشتن پیدا میکنه رو نداره عزیزم هیچ فرشته ای نمی تونست به خوبی تو باشه . مقررات هام , اخم هام و تمام نباید هام هیچکدوم جدی نیست فقط و فقط برای ادب شماست . شاید هیچ کس متوجه نشه که تو با تمام بچگیت چطور غرور کودکانتو واسه راضی کردن من زیر پا میزاری . بارانم با تمام هستی عوضت نمیکنم .   پی نوشت : دستورتون انجام شد رنگ موهای مامان بچه ننه اجرا شد گرچه خودم زیاد دوست ندارم فقط بخاطر اهمیتی که شما به انتخاب رنگ موی من دادی  
5 آبان 1391

با اجازه مرحوم فروغ

یکی از شعرهای فروغ که من خیلی دوست دارم البته با کمی ممیزی . فروغ بانویی که شجاعانه دوربین بدست گرفت و نشان داد خانه میتونه سیاه هم باشه ای شب از رویای تو رنگین شده سینه از عطر توام سنگین شده  ای به روی چشم من گسترده خویش شادیم بخشیده از اندوه بیش همچو بارانی که شوید جسم خاک هستیم زآلودگی ها کرده پاک ای تپش های تن سوزان من آتشی در سایهء مژگان من   ای ز گندمزارها سرشارتر ای ز زرین شاخه ها پر بارتر ای در بگشوده بر خورشیدها در هجوم ظلمت تردیدها با توام دیگر ز دردی بیم نیست هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست ای دل تنگ من و این بار نور؟ هایهوی زندگی ...
2 آبان 1391
1